برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزيزِ جانم؛ سلام!
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تما
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
یک دقیقه بیشتر
برایِ آرزوهایمان
بیا این یلدا این چنین آرزو کنیم:
آرزوهایِ من هرچه که هست باشد؛
تو خدایِ من مثلِ دانههای انارت
آن شیرینترین هایش را برایمان براورده کن
به بلندایِ این شب برایِ من و
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
" تو " را دوست دارم
بیشتر از نوشتن آخرین سطر مشق های مدرسه
بیشتر از تقلب در امتحان
حتی بیشتر از بستنی قیفی های قدیم
و پفکهای طعم پنیر
" تو " را بیشتر از توپ های پلاستیکی
کوچه های خاکی...
این را که م
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
معجزه جان!
چقدر حیف که نمی شود؛
اسمت رامیان این سطرھا بیاورم...
ھمه می خوانند خُب...
ھمه می فھمند خُب...
این ھا آرزویشان است یکی مثل تو؛
بیاید حالشان را خوب کند …
درست شبیهِ حالِ خوبِ این روزھای
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
چطور می گویی خدا حواسش نیست ؟!
تویی که اگر ذره ای؛
از بارهای الکتریکیِ مثبت و منفیِ وجودت ،
متعادل و قادر به خنثی سازیِ هم نباشند ؛
در کمتر از چند ثانیه ؛
متلاشی می شوی !
" نرگس صرافیان "
" ا
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
میره دکتر،
دکتر میگه چند ساعت دیگه زنده ای...
میاد پس دوتا پیامک میده؛
مینویسه دارم میرم باهام میای؟
بازم مینویسه دارم میرم باهام میای؟
یکی به عشقش یکی به دوستش...
بعد چند لحظه عشقش جواب میده:
"من گ
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
دلم برایِ دخترکِ درونم تنگ شده ...
دخترکی که بایک لواشک و عروسک ، ذوق می کرد...
یا دغدغه ی روزانه اش ، رنگِ لاکِ ناخون هایش بود...
همان دخترکی که خنده هایش ؛
کودکانه و نگاهش ؛ دلنشین بود.
دخترکی که
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
حرفهایی هست،
که باید به تو بگویم...
مثلا بگویم بودنت حواسم را پرت میکند و نبودنت خیالم را،
بگویم هرچه کمتر و کمتر باشی؛
بیشتر و بیشتر میخواهمت...
باید بگویم باشی دوستت دارم؛
نباشی هم دوستت دارم...
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
هر آخر هفته؛
به رسم "رفاقت" برایت دعاهای خوب میکنم.
دعا میکنم لبخندهایت از ته دل باشد،
و غصههایت سطحی و زودگذر...
دعا میکنم مسیر موفقیتت هموار باشد،
و انگیزههای صعود و پروازت بسیار...
دعا میکن
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی
وقتی دوريم!
همه چيز يجور ديگست!
نميشه رفت تا دمِ درِ خونش ، ديدش و برگشت...
نميشه قرارِ صبحونه فردا رو گذاشت!
نميشه گفت : فردا ميايی بريم تا بازار!
نميشه رفت ...
نميشه!
وقتی دوريم، یه چيزای مع
برچسب:
نویسنده: یلدا حسینی